آدمی ازآنجاکه خاکساراست ،درخاک خانه می گیرد،خانه ای که همیشه دواشتیاق راهمزمان دراوبرانگیخته است:شوق ماندن وشوق رفتن.آدمی می خواهددرخانه خودبماند،سکنی بگزیند،بومی شود....سایه به سایه خانه او(هم سایه ) است وازپیوستن سایه همسایگان به یکدیگراست که شهرووطن به وجودمی آید؛درسایه شهرووطن ،زبان وشعروفلسفه وعلم وتمدن رشدمی کند؛واودربالش همه اینهاست که خانه اصلی روح خودراکه ازآنجاآمده است فراموش می کندوفقط هر( وقت) که دلتنگ می شودوبغض می کندوخودرا از خانه وشهروهمه خاک وافلاک جداوتنها می بیندودرهیچ (گاه) وهیچ (جایی) جایگاهی برای ( ماندن) وآرام ماندن نمی یابدخواهان ماندن باکسی می شودکه بااوهمدست شود،علیه همه جهان،علیه همه بی بنیادی جهان ،علیه جهان پیربی بنیادفرهادکش؛ باهمدستی او،باهمدلی اوو باهمدردی بااومی خواهدازدثوروفنای دم به دم زمان ،جان به دربرد؛ درصورت مرگ ،چنگ بیندازد وبراوغلبه کندنه باقهروسلطه براوکه باانس والفت بااو؛ واین همه بااکسیرعشق شدنی است.شایدیکی ازوجوه نسبت پوشیده میان عشق ومرگ ازاینجاباشد؛ عشق کشف پاره ای ازروح غریب افتاده خوددر( دیگری ) است واین دیگری چون انسان است عشق می داند
برچسب:
نویسنده: علی کاظمی
تاريخ: چهارشنبه
19 آبان
1395 ساعت: 8:25