راه گرسنگان بن اکری
-در آیینه کبود نگاه کردم وچهره خود را نتوانستم ببینم . وحشت زده شدم. -عهد خداوند بهترین است . -نجار بفهمی نفهمی مست شده بود پیشنهاد کرد که صندلی پدر را تعمیرکند. پدر با ژستی فیلسوفانه گفت :نه،دوست دارم همین طور که هست باشد. این همیشه به من گوشزد می کند که هر چیزی که روی آن می نشینم یک روزی باعث افتادنم می شود. --مگر می خواهیم تا آخراین جاده پیش برویم؟ روح گفت بله . –اما شماگفتید که جاده انتهاندارد.
برچسب:
نویسنده: علی کاظمی
تاريخ: شنبه
3 مرداد
1405 ساعت: 4:15