ولی چندوقته یه قصه ای داره خودشوتوکله من مینویسه
ببریدش شمابنویسیدش
قصه قصه یه دخنربچه است که دلش میخواددرس بخونه
اما نه سنش به مدرسه میرسه نه راهش میدن مدرسه
نه قدش حتی میرسه درمدرسه روبازکنه
هرروز میرفته درمدرسه به یه ترفندی واردمیشده
پشت درکلاس به صدای معلم هاگوش میکرده
یه روزدلش میخواد ببینه توکلاس چه شکلیه
میره روی صندلی ازشیشه کلاسوببینه
میفته زمین دست وپاش میشکنه
همه استادهاجمع میشن دورهم
تصمیم میگیرن برن به دخترکوچولوه
درس بدن
هرروز همه استادها براش میرن خونه کلاس میزارن
بعدهی اتفاق های باحال باجالبی میفتاده
یه استادی یه جوردرسش میداده اون یکی یه جوردیگه
و.....
معلوم بودمثلن دختره منم ؟
خب معلوم باشه
:)
برچسب: وصیت نامه,وصیت نامه وحشی بافقی,وصیت نامه ثریا اسفندیاری,
نویسنده: علی کاظمی