-در آیینه کبود نگاه کردم وچهره خود را نتوانستم ببینم . وحشت زده شدم.
-عهد خداوند بهترین است .
-نجار بفهمی نفهمی مست شده بود پیشنهاد کرد که صندلی پدر را تعمیرکند. پدر با ژستی فیلسوفانه گفت :نه،دوست دارم همین طور که هست باشد. این همیشه به من گوشزد می کند که هر چیزی که روی آن می نشینم یک روزی باعث افتادنم می شود.
--مگر می خواهیم تا آخراین جاده پیش برویم؟ روح گفت بله . –اما شماگفتید که جاده انتهاندارد. روح گفت درست است . چطور ممکن است درست باشد ؟وقتی بتوانی همه چیز را از تمام نقطه نظرهای قابل تصور ببینی آن وقت احتمالش هست که کم کم درک کنی.
-پدر آن شب بهترین حریفان را برای مبارزه پیداکرد. بابادمبارزه کرد .
- زمین جای کوچکی است ،کوچکترازآن که بخواهیم انسان بودن خود را فراموش کنیم.
-طعم مرگ را به تو می چشانم ولی اول باید مرا پیداکنی.
-احساس میکنم حال همین یک پسررا5 بارزاییده ام.
-به گفته قرآن هیچ چیز برای همیشه پایان نمی پذیرد. ؟؟؟
-یک رویا چه بسا مرتفع ترین نقطه یک زندگی باشد.
برچسب:
نویسنده: علی کاظمی